سیاسی

 

 

 

c_300_300_16777215_00_images_kongrerasakhiz6.jpg

 

 

 

 پارتیتو کراسی یعنی حزب سالاری،ملوک الطوایفی یعنی حاکمیت طایفه ها وعشیره ها که از مختصات جوامع غیر مدنی است. مرحوم دکتر معین آنرا "فرمانروایی مالکین بزرگ و سران هر منطقه بر رعایا و مردم آن منطقه" معنی کرده است. حالا چه اصراری است به انتخاب چنین واژهء غلیظ و شدادی؟عرض می کنم خدمتتان!

ما جزو معدود مللی هستیم که هنر مونتاژو بومی سازی والائی درامر تولید و صدور تکنولوژی بهینه سازی شده با تغییر تکنولوژی وارداتی داریم.  شاید بشود گفت  هنر نوعی "مونتاژ"است،در هر عرصه،از شیرمرغ تا جان آدمیزاد!.  ما صاحب پیشرفته ترین سیستم صنایع تبدیلی اعم از مادی ومعنوی هستیم. به گونه ئی که بین ورودی وخروجی تغییر و تبدیل غیر قابل باور است.  در قسمت توضیحات وتوجیهات نیز که از صنایع لفظی و کتبی از قرون وسطی تا دورهء معاصر بوده است تبحر خارق العاده ئی داریم.خودمان به آن می گوئیم "کلاه شرعی"! باسوادتر ها از اصطلاح "سفسطه" وکم سواد تر ها از تعبیر "رنگ کردن قورباغه وفروختن آن بجای بلبل" استفاده می کنند!. البته این روزها شاگردان چینی ما تا حدودی در رقابت با ما شانه به شانه شده اند. آنها از تکنولوژی مهندسی معکوس استفاده می کنند. در قیاس با تکنیک های ما خیلی پیش پا افتاده به نظر می رسد.

هنر برتر ما در تعمیم صنعت مونتاژ و سفسطه به تمامی سطوح جهان هستی است!. شعر و ادبیات وفلسفه را می گیریم و ترجمه می کنیم و به اسم خودمان ثبت می کنیم.  هیچ ردی هم از خود برجای نمی گذاریم. به نحوی که صاحب اولیهء اثر هم قادر به اثبات مالکیتش بر آن ایده واثر نیست. مثلا در خودروسازی این موضوع جزو افتخارات ملی ماست. نام ما و آثارمان  احتمالا باید در "گینس" تحت عنوان خلاق ترین ملت جهان درامر خودروسازی که خلاقانه ترین خودروها جهت حل بحران تنظیم جمعیت را تولید می کنیم ثبت شده باشد."فورد فستیوا" را می گیریم "پراید" تحویل دنیا می دهیم.  هیلمن هانتر را می گیریم پیکات تحویل می دهیم. طوری که دنیا باورش می شود ایران خودرو طراح و مالک اصلی این برند است و تالبوت و روتس اصلا ربطی به آن ندارند، البته مهمتر از اینها این است که خودمان خیلی قبل تر ازدنیا باورمان می شود. اینها را با کمال افتخار وغرور می توانیم"خودروی ملی" نامگذاری کنیم. البته بی مسما نیست اگر نام آنرا "خودروی کاهش جمعیت ملی" هم بگذاریم. همه باور داریم. زود قانع شدن و خوش باور بودن هم از سجایای اخلاقی ویژهء ماست.

این یعنی اوج خلاقیت در ادغام صنایع  ادبی-فلسفی"سرهم بندی و سفسطه"! امروزه در بازار این دو صنعت بطور جداگانه مورد بهره وری می باشند. صنعت سرهم بندی را تولید کننده به انجام می رساند و صنعت سفسطه واقناع خریدار را فروشنده! لیکن در سیاست هم سرهم بندی و هم سفسطه بازی ،هردو هنر چیره دستانهء یک عده "حکومت چی حرفه ئی" است!.

قبلا تئوکراسی را رنگ می زدند بعنوان دموکراسی می فروختند. بعد با کمی بهینه سازی و به روز آوری تلفیقی از این دو را وارد بازار کردند که مثل پری دریائی معروف نصفش ماهی ونصفش فرشته بود، فیفتی-فیفتی"دمو تئوکراسی"؟! یعنی گاهی به نعل دموکراسی وگاهی به میخ تئوکراسی ، بعضا مردم  ولی نعمت می شدند "بعضا هم "مطیع فره" ولی دولت. یکی درتریبون سخن از اگر دین درمقابل مردم بایستد  ضربه میخورد می گفت،یکی دیگر از این که"مردم چکاره هستند که به کسی حق بدهند"؟! بالاخره کاشف به عمل آمد که بهترین و مدرن ترین نوع ادارهء حکومت،نوع "پارتیتوکراتیک"آنست و از آنجا که مردم ما لایق بهترین ومدرن ترین ها هستند ، دوباره قرار شد سازمان های مردم نهاد و احزاب وجمعیت های سیاسی فعال شوند. بعضی هم فعال ما یشاء شدند! تا اینجا را داشته باشید و بقیه مطلب را هم  در تورکمنیا دنبال کنید تا بهتر متوجه بشوید ربط صنایع تبدیلی ادبی-فلسفی"مونتاژ و سفسطه" با پارتیتوکراسی ملوک الطوایفی چیست.

همانطور که عرض کردم ما ملت خلاقی هستیم. مثل بانوان خانه دارمان که وقتی حوصله شان سر می رود هرچند وقت یکبار می روند سر دکوراسیون منزل وجای مبل و صندلی و اگر زورشان برسد جای یخچال و لباسشوئی را عوض می کنند تا طوری بنظر برسد تغییر بنیادینی در ساختار خانه و حداقل اطاق نشیمن رخ داده است و وارد خانهء جدیدی شده اید. تغییر خوب است.موجب ایجاد تازگی و دوری از یکنواختی خسته کننده می شوید. مسئولین هم از این کارهای خوب می کنند. گاهی یک وزیر یا مدیر را از جائی برمیدارند و درنقطه ئی دیگر به کار می گیرند. حداقل مردم آن منطقه با مدیران جدید روبرو می شوند وخستگی شان ازمدیر قبلی در می رود. فقط اگر تغییر وضعیت جغرافیائی اشیاء در خانه وتوسط بانوی خانه یک در هزار بخاطر نبودن بودجهء کافی جهت عوض کردن نو و کهنه باشد واجبار تنگی بودجه باعث بشود بجای جایگزینی مبل نو بجای کهنه  فقط جای آن را عوض کنند،در سیاست حتی همان یک درهزار هم اینگونه نیست.  مسئولین محترم ارشد مملکت یک موقع حمل بر جسارت نکنند، یک درهزار هم هیچ وقت فکر نکرده ایم این کار بخاطر "قحط الرجال"است. وقتی دود از کنده بلند می شود،چه لزومی دارد مدیری را که بیست و نه سال سابقهء مدیریت دارد واگر مجلس کم لطفی نکند بیست ونه سال دیگر هم قدرت وپشتوانه اش را دارد درهمان پست باقی بماند، بجایش از نیروهای تازه نفس وجوان و پر انرژی استفاده شود؟ حیف است از این همه تجربهء مدیریتی استفاده نشود.

برخی ذاتا مخالف زاده می شوند،مخالف زندگی می کنند ومخالف هم از دنیا می روند. آنها را هرکاری بکنید زاضی نمی شوند!. فلسفهء وجودی شان با مخالفت گره خورده است. پس چه لزومی دارد به حرفهایشان گوش داد؟ می گویند: مگر قحط الرجال داریم که گردش نخبگان نداریم؟ چرا نداریم؟اگر تغییر جای مدیران گردش نخبگان نیست پس چیست؟می گویند مدیریت ها بخاطر مدیران مسن دچار رکود خلاقیت وایده پردازی شده اند. بایستی افراد جوانتر با ایده های بروز تر وجدید تر بطور تازه نفس تر سر کار بیایند!

مگر کسی جلوی طرح واجرای ایده های نو را گرفته است. جوانها می توانند ایده های نوین شان را بدهند مدیران مسن تا آنها استفاده کنند. لازم نیست حتما خودشان ایده هایشان را مطرح یا مدیریت کنند. معلوم نیست آنها که سخن از لزوم گردش نخبگان می گویند چرا روی این گردش در بالا زوم کرده اند؟مگر نمی شود این گردش در پائین وجود داشته باشد؟ مگر وجود ندارد؟گردش نخبگان در پائین واز داخل به بیرون وجود دارد. صدور نخبگان به خارج که احتمالا به خطا نام بی مسمای "گریز نخبگان" یا "فرار مغزها" بر آن نهاده اند،خود به نوعی گردش نخبگان است!. گردش نخبگان از داخل به خارج!

بایستی بضاعت وظرفیت ها را ازنظر دور نداشت! به هرحال این افراد سرمایه های مدیریتی کشور هستند که کشور را "در امتداد خط بقا"! اداره کرده اند. انصافا هم خوب اداره کرده اند. کافی است به تفاوت واختلاف سطح کیفی جامعهء خود با جامعهء افغانستان و یمن و عراق وگواتمالا واکوادور و یکصدو پنجاه کشور از دویست کشور عضو سازمان ملل دقت کنید تا متوجه بشوید خروجی این طرز فکر آنچنان هم که سیاه نمایان سیاه نمائی می کنند، سیاه نیست.  اروپا برای رسیدن به امروز واینجا، از تونل هزار سالهء قرون وسطی و اسکولاستیسم عبور کرد. آنهم تونلی مانند تونل وحشت  لونا پارک! که پر از شکنجه و آتش و نخبه سوزان بود. بقول سعدی رحم الله"شکر نعمت نعمتت افزون کند،کفر نعمت ازکفت بیرون کند" و "قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید"! نه این که فکر کنیم این تز مختص بعد از انقلاب است،دوران طاغوت هم عینا همینطور فکر می شد. مگر آندوره نام "هزار فامیل" را نشنیدید؟چطور آنها که یک خط درمیان بطور غرض آلودی ادعا می کنند آن دوران بهتر از این دوران بوده است، این واقعیت را برای آن دوران "غیر قابل قبول" و" نامطلوب"ارزیابی نمی کنند؟ وجود هزار فامیل برای آنها خوب بوده اما برای ما خوب نیست؟ این چه "استاندارد دوگانه" ئی است؟ توتالیتاریسم والیگارشی بد است فقط برای ما؟

 

به گمانم آیت الله طالقانی بود که در تعریف مفهوم انقلاب،جائی گفته بود" انقلاب مثل زیرو زبر کردن محتویات یک دیگ است. اگر ادامه بدهید آنچه پائین است می آید بالا و همان که آمده است بالا دوباره می رود پائین!" اگر هم ایشان نگفته باشند حتما کس دیگری جای دیگر این را گفته است. بنظرم بی راه هم نگفته است. انقلاب مداوم نمی تواند خروجی دیگری داشته باشد. کوخ نشینان جای کاخ نشینان را می گیرند ومی شوند کاخ نشین و کوخ نشینان تازه به دوران کوخ نشینی و کوخ نشستگی(بر وزن به گل نشستگی!) رسیده هم دوباره انقلاب می کنند و کاخ نشینان فعلی و درخقیقت همان کوخ نشینان سابق را  به زیر می کشند.

استمرار انقلاب چنین چیزی باید باشد احتمالا! .همچنین بازهم  احتمالا !دکتر شریعتی اشتباه گفته که هر انقلابی دو برهه دارد: "دوران انقلاب و دوران سازمان یا نظام!" ما هردو را باهم داریم! هم نظام و هم انقلاب،درآن واحد! این هنر مونتاژ و سرهم بستن دو متضاد ذاتی یا جمع نقیضین است که ما داریم.  برخی معتقدنداگر قبول کنیم علم سیاست یک علم است. پس این علم هم مثل هرعلم دیگری مبتنی بر برخی قواعد و فرمول های اثبات  شده  است. یکی از این قواعد به زبان ساده چنین است"اگر راهی را بروید که پیشینیانتان رفته اند،صد درصد به همانجائی خواهید رسید که پیشینیانتان رسیده اند"! چنانچه مخالفان مادرزاد از خوبی دوره قبل داد سخن به میان می آورند پس این را که ما هم راه آنها را می رویم لذا به همانجا می رسیم که آنها رسیده اند،یعنی "مدینهء فاضلهء" مخالفان،پس بایستی شرایط موجود را با خرسندی بپذیرند و خوشحال باشند. ولی خوشحال نمی شوند،چون نمی توانند خوشحال شوند،درذات آنها جز مخالفت ونارضایتی موجود نیست!

 

وقتی مارکس بعنوان یک نظریهء جامعه شناسی آمد سیر تکاملی جوامع را از دوران سرواژی به فئودالیته و بعد بورژوازی و سوسیالیسم! و بعد هم دیکتاتوری پرولتاریا دسته بندی کرد و فکر کرد برای گذار به دورهء سوسیالیسم بایستی جامعه صنعتی بشود و همه فکر کردند پس آلمان وآمریکا وانگلیس وفرانسه که صنعتی ترینهای اروپا بودند به انقلاب سوسیالیستی نزدیک ترند اما چنین اتفاقی نیفتاد و این انقلاب رفت سر از روسیهء نیمه صنعتی و چین فئودالیستی سردرآورد بهانه آوردند که سرمایه داری سر عقل آمده و برای جلوگیری از انقلاب کارگری به اصلاحات دست یازیده است. اصلاحات همیشه مانع انقلاب تلقی می شود. وقتی در دههء چهل وپنجاه شمسی در آمریکا دموکراتها آمدند سرکار به هم پیمان دوست داشتنی! شان محمدرضا پهلوی (که اینروزها سلطان سلمان دوست داشتنی جایش را گرفته) گفتند: ما دوستت داریم.نمی خواهیم با انقلاب سرنگون بشوی.مردم آمریکا هم  بخاطر تبلیغات منفی "روشنفکران شرق زده!" از اینکه ما با یک دیکتاتور هم پیمان باشیم زیاد راضی نیستند!  لازم است مثل ما که سر عقل آمدیم ومانع انقلابی مشابه انقلاب بلشویکی در روسیه شدیم تو هم سر عقل بیایی ومانع از قدرت گیری "ارتجاع سرخ وسیاه"  و انقلاب شوی. پس لطفا :موتوا قبل ان تموتوا!

بعبارت دیگر: خودت انقلاب کن قبل از این که انقلاب کنند! شاه هم  رفت "انقلاب سفید شاه و ملت" راه انداخت تا شاید جلوی "انقلاب سرخ ملت علیه شاه" را گرفته باشد. یعنی مستقیم رفت سراغ اصلاحات! تا انقلاب نیاید سراغش! کار خوبی کرد اما خوب کار نکرد.

 

درست است که میگویند شاه آمریکائی بود! اما شاه ایرانی هم بود. بنابر این مثل همهء ما ایرانی ها دست به سرهم بندی و توجیهات سفسطه آمیز زدنش خوب بود!  میخواست تکنولوژی وارداتی مونتاژ اتومبیل را رنگ بزند به عنوان تکنولوژی ساخت "خط تولید" اتومبیل به افکار عمومی بفروشد. میخواست مثل پیکان که با مونتاژش ادعای سرآمد تولید اتومبیل درخاورمیانه بودن را داشت. با ترتیب دادن مصاحبه های پرخرج آنچنانی با امثال اوریانا فالاچی و آگراندیسمان پر زرق وبرق ماکت "دروازهء تمدن بزرگ"، اصلاحات و دموکراسی را هم بصورت مونتاژ و سرهم بندی شده به خورد ملت ایران وجهان بدهد.

 

وقتی می گویم تز مهندسی معکوس چینی ها برای ما کهنه و پیش پا افتاده ومستعمل هست  بی سند نمی گویم. شاه همانطور که در صنایع اتومبیل سازی بجای آوردن دانش این صنعت ابتدا خودش وکارخانه اش را وارد کرد تا بعدا از روی آن بتواند تکنولوژی اش برسد. یعنی بجای رفتن به طرف کارعلمی که  بتواند کارخانه ماشین سازی را تولید کند،رفت کارخانه راوارد کرد تا بعدا شاید به سر فرصت تکنولوژی تولید کارخانه را هم بتواند دست یابد یا شاید هم اصلا چنین هدف بلند پروازانه ئی نداشت. صنایع سیاسی ! و اصلاحات را هم خواست همینطور با مهندسی معکوس توسعه بدهد. بجای ایجاد بستر واقعی توسعه رفت به سوی ساختن یک ماکت از توسعه! با اصلاحات فرمایشی توام اقتصادی-اجتماعی و کمی تا قسمتی سیاسی!.

 

برای رفتن به سوی یک دموکراسی واقعی هرچند از نوع نسبی لیبرالیستی اش، رود تحول واقعی را بایستی در مسیر و بستر اجتماعی واقتصادی، هدایت کرد. بدون زیر ساخت های توسعه ممکن است با چشم بندی توسعه را بسته بندی کنید و با کشتی و قطار به مملکت برسانید اما مملکت را نمی توانید به توسعه برسانید. اینکه شما تکنولوژی اتومبیل وتانک وموشک را وارد کنید و بعد رنگش بزنید و رویش پرچم خودتان را نقاشی کنید یک چیز است،این که بتوانید واقعا صفر تا صد آنرا در داخل بسازید و بتوانید بجای تولید آن ،تکنولوژی تولید آنرا صادر کنید چیز دیگریست. به هرحال شاه بجای نشاندن هرم توسعه روی قاعده اش،آنرا روی راسش نشاند. آنهم روی زمین ماسه ئی! ساخت یک سیستم پارتیتوکراتیک روی بستر جامعهء واقعا موجود ملوک الطوایفی!

گفتیم فرار به جلوی شاه برای انحراف مسیر انقلاب به سوی اصلاحات با لعاب انقلابی! باعث شد شاه جهت تسریع در پیشرفت پروژه اش نسخه ئی را که آمریکائی ها واروپائی ها برایش پیچیده بودند ولو با اکراه مصرف کند. یکی از این اصلاحات هم اجازهء تشکیل حزب را به مخالفان دادن بود.یعنی حرکت به سمت و سوی سیستم دموکراسی حزبی و یا همان "پارتیتو کراسی". اما چه نوع مخالفی و چه نوع حزبی؟ مسئله بودن مخالف و بودن حزب نیست،

مخالف بودن وحزب بودن!

مسئله اینست!

جائی که نه مخالفش مخالف واقعی باشد ونه حزبش حزب واقعی، چیزی فراتر از حزب پان ایرانیست یا ایران نوین یا رستاخیز از آن بیرون نمی آید. حزبی که فرمایشی باشد قادر به جذب مردم نخواهد بود. فقط یک عده ساندیس خور بازیگران تکراری نمایشنامههای تکراری تر خواهند بود. مردم این نمایش را قبلا بارها در طول تاریخ این مملکت دیده اند. شما برای پرکردن صندلی و داشتن تماشاچی بیشتر  یک نمایش را به هر کس بطور مکرر بخواهید نشان بدهید، خرجتان بالا می رود.چون در اینصورت نه تنها برای بلیط نبایستی از تماشاچی حرفه ئی پرداخت وجهی انتظار داشته باشید. بلکه برای ترغیب او برای حضور سر صحنه،باید وجه هم بپردازید. وجود حزب و جمعیت و سازمان مردم نهاد فرمایشی ونمایشی هم تنها اعضای فرمایشی ونمایشی را جذب خواهد کرد.

اعضائی که مثل همان جریان گردش صوری نخبگان،در داخل احزاب هم مرتب از این حزب به آن حزب در حال چرخش وکردش خواهند بود. مثل اینست شما ماهی قزل آلا را که باید در رودخانه و آب جاری پرورش یابد بیندازید داخل یک استخر ومرتب آب همان استخر را خالی و دوباره به داخل خودش پمپاژ کنید. ماهی هم تا یک اندازه ئی گول می خورد!

160px-RastakhizMelliIran2533a.jpg

 محمد رضا پهلوی اعتقادی به احزاب و سازمانهای سیاسی مردم نهاد نداشت. وقتی صحبت از احزاب می شد احتمالا یاد حزب وابسته به شوروی توده و جبههء ملی ومشتقاتشان می افتاد.خاطرهء خوبی نداشت.وجود منتقد و ناظر بر کار شاه عصا قورت دادهء مملکت با کاراکتر جدی او نمی ساخت. احزاب مخالف دوست داشتند برای این که جلب توجه کنند و خودشان را مطرح نمایند به هرچیزی که متعلق به ارادهء قدرت مسلط باشد "گیر بدهند". در نشریات فکاهی شان کاریکاتور نخست وزیر و حتی شاه را با آن بینی پینوکیوئی اش بکشند تا یک عده کیف کنند.

 

 معلوم است هرشاهی هم که باشد از مسخره شدن خوشش نمی آید!. وقتی هم اعتراض می شد می گفتند ما حکومت و دست اندرکاران دولت را نقد می کنیم. برای این که شاه مصوون از نقد بماند بهتر است سلطنت کند ونه حکومت. شاه مثل هر دیکتاتور دیگری معنی تفاوت این دو را یا نمی فهمید یا اینکه نمی خواست بفهمد. یا اصلا لزومی به فهمیدن وفهماندن اینکه می فهمد یا نمی فهمد به دیگران ،حتی مشاورانش حس نمی کرد.چه معنی داشت که کسی به ذهنش هم طرح این سئوال که آیا شاه مملکت می فهمد یا نمی فهمد خطور کند؟ آنوقت راه برای نقد فهم شاه مملکت باز می شد. اگر اینطور می شد موقعیت "ضل اللهی" شاه مخدوش می شد. غربی ها که از این چیزها سر در نمی آوردند.

 

 حزب بازی در این مملکت که همه خودشان را مرکز ثقل جهان و حقیقت محض می دانند باعث برهم خوردن آرامش "جزیرهء ثبات خاورمیانه" می شد. این مملکت از نظر شاه که مجذوب اقتدار و جبروت  پدر بزرگوار دیکتاتورش بود و اورا الگوی خودش قرار داده بود وخیلی دوست داشت بعد از او خودش راهم "محمدرضا شاه کبیر" بخوانند، فقط باید با "چوب تر" اداره می شد. به "توفیق وچلنگر" هم احتیاج نداشت. به تودهء استالین زدهء خروشچف دوست وجبههء ملی آنارشیست مصدق السلطنه ئی  که اصلا احتیاج نداشت.  اما غربی ها هم ول کن معامله نبودند. می گفتند اگر نگذاری مخالفان بیایند داخل احزاب جمع بشوند و بروند جاهائی مثل"کافهءنادری" و قهوه بخورند و بحث روشنفکری بکنند وخوش باشند. میروند بین مردم و بالای منبر و آنوقت مردم که نمی دانند به حرف های خوب فقط باید "به به و چه چه" گفت،اشتباهی می ریزند درکوچه وخیابان و بانک آتش می زنند و اوضاع قمر درعقرب می شود.ما هم نمی توانیم هربار شما را از عراق جمع کنیم و کودتا راه بیندازیم وبرگردانیم به دوران"عظمت بازیافته" و بگذاریم دم "دروازهء تمدن بزرگ"،ما خودمان گرفتاری زیاد داریم.

 

نهایتا شاه متقاعد شدیا تظاهر کرد که متقاعد شده تا وجود احزاب را درمملکت باید تحمل کند! چون که ما ایرانی ها اهل تقیه هستیم. تقیه کردن با منافق بودن فرق دارد. این را فقط آنها که اهل فن هستند می دانند. تازه اگر زور بالای سرمان نباشد کار نمی کنیم. شاه هم که ازخارج نیامده بود،ازخودمان بود. زور بالای سرش نمی بود کار نمی نمود. شاه زیر بار فعالیت احزاب رفت. اما ته دلش راضی نبود چون اصلا دوست نداشت کاریکاتور دماغ خودش را بکشند. وقتی سخن از دل برنیاید،بر دل نمی نشیند. کار هم از ته دل نباشد به دل نمی نشیند. حزب سازی وحزب پردازی شاه هم چون از ته دل نبود به دل کسی نمی نشست. حتی به دل خودش هم نمی نشست. اما خوبی اش این بود که مخالفین را می شد "داخل توبرهء یک حزب" کرد و هروقت خواستید سر توبره را ببندید وبندازید داخل دریا!  یعنی "شناسائی" و "مدیریت" کنید. شاه "متقاعد شُدانده" بود که با ثبت نام مخالفان خودش که سرشان بوی قورمه سبزی می داد(شاه خوشش نمی آمد از اصطلاح دماغش باد دارد حتی برای مخالفانش استفاده شود)، می شود راحت آنها را هروقت لازم باشد دست و پا بسته تحویل "ساواک" داد. بنابر این راضی شد تحزب در مملکت باشد. شاید دقیق تر این باشد که گفته شود دنیا و غربی ها فکر کنند هست، درحالیکه نیست! هرچه نباشد ما همیشه عقلمان بیشتر از آنها بوده و هست وخواهد بود. چون آنها نمی توانند قورباغه را رنگ کنند و جای فولکس واگن بفروشند!

 

اعلیحصرت "بزرگ ارتشتاران" که خیلی این لقب را دوست می داشت و نمی دانست چرا!  اولش گفت هرکس میخواهد برود بر اساس قانون حزب بزند. دید اوضاع دارد از دستش خارج می شود.گفت هرکس باید فقط توی حزبی که من رئیسش هستم یعنی "حزب رستاخیز ملت ایران" عضو بشود وهرکس نخواست عضو رستاخیز بشود بیاید پاسپورتش را بگیرد برود هرجای دیگر دنیا که میخواهد حزب بزند،فقط با "مملکت ما" کار نداشته باشد. ما این مملکت را از داخل "شانسی" یا "بلیط بخت آزمائی" پیدا نکردیم اجازه بدهیم نوکران اجنبی (امروزه با آنها می گوئیم جاسوس و منافق وصهیونیست و فتنه  گروانحرافی) بخواهند "مملکت ما" را به آشوب بکشند. "حزب فقط  رستاخیز،رهبر فقط شاهنشاه"!     

Ayandegantakhezbi.jpg

          این داستان ادامه دارد

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

 

خیرین ایلیارتورکمنصحرا

برای کمک به بیماران تهیدست
شماره کارت
 6037691980012124
شماره حساب
0109936533002
  بانک صادرات شعبه مدنی گنبد

 

 

شماره تماس سفارش:

0935

354

5288

 

خیریه احسان

تلفن:

33230357

شماره کارت ملت

3672_7007_3377_6104