سیاسی

 

 

c_300_300_16777215_00_images_945_1779906_302181143312346_4412385872346189942_n.jpgتورکمنیا: مسکن قارا خنجر شوره زار بی آب و علفی است که پای دیاری بدان نمی رسد. او بسان سوسماران در شن ها می تازد و چون ماری به درون نیزار ها می خزد و به چنگ کسی گرفتار نمی آید. به هیچ کس دست نمی دهد و خود به همه جا راه می یابد.قارا خنجر سیاهی شب است که تبهکار را دنبال می کند و به دام می اندازد. قارا خنجر دشنه انتقام، زوبین خشم و تیغ تقاص است. او اکنون یکه و تنهاست[...]

 


گلجمال [از عجوز] پرسید:
از صحرا چه خبر؟
عجوز گفت:
- چندی پیش یکی از خانهای تورکمن شتری برای بردن من فرستاد تا او را از درد هجران یار دلدارش برهانم. آنجا همه از تو یاد می کنند و همه تو را سفیدبخت می خوانند و می گویند: خوارزمشاه لعبت تورکمنی ما را از تمام خاتونان حرم خود بیشتر دوست دارد. تمام انگشتانش را غرق جواهر کرده و خیم سفیدش را به قالیهای گرانبهای ایرانی آراسته، هر روز از مطبخ قرقاول و مرغابی بریان برایش می فرستد.
گلجمال گفت:
-من فقط زن پادشاهم و آنهم سیصد و یکمین زن او نامیده می شوم. ای کاش زن یک تورکمن ساده بودم. در صحرا به من رشک می برند. اما دل من برای نسیمی که فضای قره قوم را از بوی افسنتین عطرافشان می کند، پر می زند. ولی اینجا از بوی تند آشپزخانه سلطانی سر آدم درد می گیرد. خیمه ی سفید چه دردی از من دوا می کند؟ من جز این دیوار بلند و برج نگهبانی و قراولان و این سرو کهنسال چه می بینم؟ [...]».
« پیک غم مژده رسان می گردد. »
[ گلجمال قصد جان خوارزمشاه را کرده بود].
گلجمال صحبت های در گوشی ساکنان قصر را در وصف تالار قالیخانه شنیده بود. زنان حرم نقل می کردند که گویا جهان پهلوان میر غضب زنانی را که بی وفایی آنان بر ملا شود در این اتاق خفه می کند و خوارزمشاه از دریچه ی مشبک بالای دیوار به تماشا می ایستد. آیا این همان اتاق نیست؟
[...] ناگهان یکی از قالی های جلوی در تکان خورد و از پشت آن سر جانوری نمایان شد. چشمان گرد ارزق جانور در تاریکی سوسو می زد.
گلجمال از جا پرید و خود را به دیوار چسباند. جانور که پوست حنایی و لکه های تیره رنگ بر پشت داشت آرام و پاورچین بی صدا درون تالار خزید و بر زمین نشست و سر را میان دو دست گذاشت. دم بلند خود را چون تازیانه ای پیچ و تاب می داد و بر قالی می کوفت.
گلجمال با خود گفت: « یوز شکاری آدمخوار! اما تورکمن بی نبرد تسلیم نمی شود!». - آنگاه به زانو در آمد و کنار قالی را با دو دست چسبید. یوز با غرشهای خفیف آهسته جلو می خزید.
گلجمال فریاد کشید:
- ای امان، به دادم برسید، کمک کنید!- آنگاه کنار قالی را بلند کرد. جانور به سمت او خیز برداشت و اورا بر زمین افکند. گلجمال با چابکی خود را جمع کرد و زیر قالی رفت. یوز چنگ خود را بر قالی می کوبید و می کوشید قالی ضخیم بدرد. گلجمال باز فریاد کشید:
- ای امان، کمک کنید! ساعت عمر من رسیده است!- ناگهان دختر شنید که ضربتی محکم بر در خورد و غوغا برخاست. صدای داد و فریاد بگوش رسید و غرش جانور شدت یافت... سپس غوغا خاموش شد... کسی قالی را از روی او برداشت ...
جوان تورکمنی بلند قامت و لاغر اندام با کلاه پوستی سیاه و رخساری از زیر ابرو تا چانه دریده، خون آلود، در برابر او ایستاده بود و خنجر خود را با گوشه قالی پاک می کرد. خواجه ی پیر آستین جوان را می کشید و در حالیکه می کوشید او را بیرون بکشد با صدای زیر جیغ می زد:
- ترا چه جسارت که به خلوت سلطان گام گذاری؟ خیره سر چه کردی؟ به چه جرات یوز محبوب سلطان را کشتی؟ سلطان سرت را به نیزه خواهد زد!
تورکمن نهیب زد:
- بی ریش، خاموش باش والا ترا هم، سر از تن جدا می کنم!
گلجمال کوشید از جا برخیزد ولینتوانست و باز بی حال روی بالش ها افتاد. یوز با حالتی که گویی سر بریده اش را میان دو دست گرفته است میان تالار افتاده بود. پیکرش هنوز مرتعش بود.
تورکمن به دختر روی کرد و پرسید:
- خاتون، تو زنده ای؟
دختر گفت:
- سوار دلیر، آیا زخمت سخت است؟ از صورتت خون می چکد.
- چیزی نیست! جای زخم، رخسار مرد جنگی را زینت می دهد.
تیمور ملک امیر حرس قصر وارد تالار شد. چند قراوال جلوی در را گرفتند.
تیمور ملک پرسید:
- تو کیستی؟ چگونه داخل قصر شدی؟ به چه جرات یساولان را مضروب کردی؟ سلاحت را بده!
تورکمن با تانی شمشیر خود را غلاف کرد و با خونسردی پاسخ داد:
- نخست بگو تو کیستی؟ تیمور ملک، امیر حرس نیستی؟ من باید خوارزمشاه را برای امری بسیار مهمی ببینم. از سمرقند خبرهای بدی دارم. در این هنگام صدای آمرانه ای پرسید:
- این مرد گستاخ کیست؟
خوارزمشاه دست به قبضه ی خنجر با گامهای بلند وارد تالار قالیخانه شد.
تورکمن دست به سینه گذاشت و اندکی خم شد و گفت:
سلام بر سلطان اعظم!- سپس به تندی سر برداشت و گفت: - تو اینجا به لعب مشغولی و زنان نازکدل را با گربه های صحرا می ترسانی و در همین حال در عالم وقایع مهم رخ می دهد. [...] « در سمرقند شورش است. تمام قبچاقان را می کشند و اجسادشان را بسان لاشه های گوسفند از درختان می آویزند». سرکرده شورشیان داماد تو سلطان عثمان ، والی سمرقند است. او قصد داشت دختر تو را نیز به قتل برساند. اما دخترت به صد تن از سواران دلیر به قلعه پناه برده شب و روز به دفاع مشغول است. این نامه دختر توست [...] - من به آنها نشان می دهم که شورش یعنی چه؟ سمرقند همیشه لانه ی عصیانگران بوده است. تیمور ملک! هم اکنون سپاهیان قبچاق را آماده کن! من به سمرقند لشکر می کشم.[...] این زن را به خیمه سفیدش ببرید و طبیب به عیادتش بفرستید... مرد تورکمن، نام تو چیست؟
- من سواری حقیر از بیابان کبیرم!
- تو حامل خبر شوم بودی و طبق آیین قدیم، من باید پیک غم را به جلاد تسلیم کنم. از این گذشته تو یوز محبوب مرا کشته ای. حال چه مرگی برایت معین کنم- خود نیز نمی دانم...
تیمور ملک بانگ برآورد:
-شهریار من ی دانم! رخصت ده تا بگویم.
-تیمور ملک دلیر، بگو و آنرا به نام من به این چابک سوار گستاخ اعلام دار.
تیمور ملک گفت: [...] این چابک سوار با جهدی عظیم نامه ی مهمی حاوی خبر خوش برای شهریار آورده است. در آن گفته می شود که دختر تو زنده است و دلیرانه بسان جنگاوران حملات دشمنان را دفع می کند.شهریار هم اکنون به سمرقند می شتابد و فرصت خواهد داشت دخت دلیر خود را از مرگ برهاند. در قبال چنین خدمتی نه گناه این چابکسوار را نه بار می بخشاید. در عوض یوز کشته هم، خوارزمشاه یوزی خشمگین تر که همین چابکسوار دل از جان بر گرفته است، دریافت می دارند و او را به امیری یکصد سوار جنگی که تورکمن خواهد آورد، نامزد می کند. این صده به گروه محافظان خاصه سلطان خواهد پیوست...
خوارزمشاه متحیر ایستاده بود و تارهای سیاه ریش خود را به دور انگشتی که نگین الماس داشت می پیچید.
تورکمن با برازندگی گفت:
- شهباز از راه خود و خوارزمشاه از قول خود باز نمی گردد. دختر تورکمن را کجا امر می کنی ببرم؟ - این بگفت و خم شد و گلجمال را با احتیاط از جا بلند کرد. در آستانه تالار دمی متوقف شد و با قامت رسا و لاغر، گره بر ابروان افکنده، خطاب به خوارزمشاه،گویی خود را با او برابر می داند گفت:
- سلام بر تو از قارا خنجر، آفت جان کاروان های تو!- آنگاه با غرور تمام راه خود را در پیش گرفت و رفت.

 

تلفن سفارش کتاب (فایل پی دی اف):09119696605 - آدرس ایمیل: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

 

خیرین ایلیارتورکمنصحرا

برای کمک به بیماران تهیدست
شماره کارت
 6037691980012124
شماره حساب
0109936533002
  بانک صادرات شعبه مدنی گنبد

 

 

شماره تماس سفارش:

0935

354

5288

 

خیریه احسان

تلفن:

33230357

شماره کارت ملت

3672_7007_3377_6104